تبليغاتX
www.naghmeyesolh.blogfa.com

www.naghmeyesolh.blogfa.com

به سوي كمال

ادبيات يا سخنگان

 

ادبيات يا سخنگان چيست و چه اشكال و عناصري دارد؟

از همان كودكي روح ما با آثار ادبي عجين شده است.بسياري شعر و نثر و داستان در طول زندگي خود خوانده و شنيده ايم. اما بسيار خوب است كه وقتي از آثار ادبي مي خوانيم و لذت مي بريم خمير مايه آن يعني ادبيات را نيز مورد بررسي قرار دهيم تا در درك آن و شناسايي اش تعمق بيشتري كنيم.در اين مقاله سعي دارم تا تعريفي مختصر از ادبيات و عناصر و اشكال آن ارائه دهم.در حقيقت ادبيات چيست؟چه نوع آثاري را ادبيات مي دانيم؟بايد چه عناصري داشته باشد؟

 

 

    ادبيات در فرهنگ فارسي معين اين گونه معني شده است:مجموعة آثار با ارزش باقی مانده از سخنوران و نویسندگان کهن هر ملتی.

    علم ادب (ادبیات) یا سخن‌سنجی در دیدگاه پیشینیان اشاره داشته‌است به دانش آشنایی با نظم و نثر از جهت درستی و نادرستی و خوبی و بدی و مراتب آن. اما برخی ادیب را کسی می‌دانستند که عالم بر علوم نحو، لغت، صرف، معنی، بیان، عروض، قافیه و فروع باشد.

 

    "ادبیات یا سخنگان به مجموعه سخن‌های انسانی که در قالب‌های گفتاری، نوشتاری و یا دیگر قالب‌ها مانند قالب الکترونیکی گرد آمده باشند گفته می‌شود. "هر ملتي همان طور كه داراي فرهنگ و فلسفه اي است داراي ادبيات نيز مي باشد. در باور عموم آن دسته از متوني كه از گذشته به يادگار مانده است و برخي عناصر ادبي را داراست ادبيات است.(1)

 

 

 

    براي شناخت عناصر اصلي ادبيات بايد به دنبال مواردي بود كه اگر وجود نداشته باشد ديگر ادبيات نيز نباشد.اكنون بايد مهم ترين عنصر ادبيات را زبان ناميد كه خمير مايه ادبيات است.اما زبان به تنهايي براي پديد آمدن ادبيات كافي نيست.بايد عناصري مثل:عاطفه، خيال، اسلوب و معنا نيز در يك اثر ادبي وجود داشته باشد.اما ممكن است ميزان استفاده از هر عنصر در هر اثر ادبي متمايز باشد." مثلاً نیاز شعر به خیال بیشتر است از نیاز حکمت به خیال، و حکمت به معنی بیشتر نیازمند است تا به خیال."(2)

 

    اگر بخواهيم به ادبيات نگاهي علمي كنيم بايد بتوانيم ان را طبقه بندي نماييم چون علم داراي خاصيت طبقه بندي است.اين كار در ادبيات با استفاده از انواع ادبي صورت مي گيرد.انواع ادبي شامل موارد زير است كه خود بسيار گسترده است:

انواع ادبي اصلي قديم:1-حماسه2-غنا  3- تراژدي   4-كمدي  

انواع جديد:   1-داستان   2-داستان كوتاه   3-قصه هاي سنتي

انواع فرعي ادبي:مرثيه،مفاخره،مناظره،شهر آشوب ،پارودي، حبسيه،طنز،مناجات،زشت نگاري،هجو و مدح،گلايه،ساقي نامه،اخوانيات

چند نوه ديگر: ادبيات تعليمي،تمثيل، آثار سمبليك، معما،زندگينامه،ترسل،مقاله،لغز يا چيستان

طبقه بندي بر اساس قالب هاي شعري:قصيده،غزل،مثنوي،رباعي،دوبيتي،قطعه،مفرد،مسمّط،تضمين،ترجيع بند،تركيب بند،مستزاد،چهار پاره،شعر نو و همچنين قوالب ابتكاري و غير معروف ديگر(3)

 

 

    در تعريف ادبيات سخنان زيادي وجود دارد كه چند نمونه از آن در زير ذكر مي شود.

"ادبیات، عبارت‌ است از آن گونه سخنانی که از حدّ سخنان عادی، برتر و والاتر بوده است و مردم، آن سخنان را در میان خود، ضبط و نقل کرده‌اند و از خواندن و شنیدن آنها دگرگونه گشته و احساس غم و شادی یا لذّت و اَلَم کرده‌اند."(4)در واقع در اين تعريف سخنان عادي كه انسان ها در زندگي خود دارند از ادبيات جدا شده است.

     ادبيات کيفيت يا مجموعه‌اي از کيفيات ذاتي نيست که در برخي آثار خاص به چشم مي‌خورد، بلکه بيشتر در چگونگي ارتباطي که مردم بين خود و اين آثار برقرار مي‌کنند.


      زبان و ادبیات جلوه گاه اندیشه ، آرمان ، فرهنگ و تجارب و روحیات یک جامعه است . انسان ها در گذر زمان از زبان برای انتقال پیام ها ، عواطف و اندیشه های خویش بهره جسته اند و از ادبیات که زبان برتر است به عنو ان ابزاری در انتقال بهتر ، بایسته تر و مؤثرتر اندیشه خود استفاده کرده اند . ادبیات ، در تلطیف احساسات ، پرورش ذوق و ماندگار کردن ارزش ها و اندیشه ها سهمی بزرگ و عمده بر دوش داشته است . به همین دلیل هر اندیشه ای که در قالب مناسب خویش ریخته شود پایا و مانا خواهد بود.(5)

در واقع مي توان ادبيات را قالبي دانست كه بايد كلمات و زبان در آن ريخته شود تا شكل بگيرد.البته اين قالب به اين معنا نيست كه يك سري نوشته ها تنها ادبيات شمرده شوند و نيز اين قالب قالبي خشك و انعطاف ناپذير است.در واقع مي توان نويسنده يا شاعر را مانند معماراني دانست كه با زبان و كلمات ساختماني را بنا مي كنند و موارد زادي را براي ساخت در نظر مي گيرند.

    شايد بتوان گفت كه :"ادبيات کيفيت يا مجموعه‌اي از کيفيات ذاتي نيست که در برخي آثار خاص به چشم مي‌خورد، بلکه بيشتر در چگونگي ارتباطي که مردم بين خود و اين آثار برقرار مي‌کنند."(6)

در انتها بايد اشاره كنم كه با وجود تمامي تعاريف ارائه شده در اين مقاله نمي توان گفت كه در حقيقت تمام ادبيات را توانستيم در اين چندين خط جاي دهيم.چون هنوز تمامي صاحب نظران به تفاهمي براي تعريف ادبيات و اقسام آن دست نيافته اند.اما اين مقاله تعريفي مختصر ارائه داد كه نياز به تفكري عميق تر و مطالعه ي هر چه بيشتر را آشكار مي سازد.

 

مراجع:.

3)شميسا،سيروس(1386)،انواع ادبي،انتشارات ميترا،تهران

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 23:38  توسط شادي  | 

مرگ يا انتظاري شيرين؟

چارپایه را از وسط بر می دارم

می گذارم کنار پنجره

دیگر با آن رفیق شده ام

با این طنابِ آویزان از سقف هم

دستی به پشتش می زنم

و می گذارم همین جا باشد

(شاید برای وقتی دیگر)

فعلاً که آفتابِ تو تابیده است

فعلاً که انتظاری دیگر روزم را قشنگ کرده است

فعلاً که جادوی جمله ی دهانِ تو دست از من بر نمی دارد

می نشینم روی چارپایه

مثل دیوانه ها لبخند می زنم

زُل می زنم به طناب

انگار آونگِ ساعتی قدیمی

دارد لحظه هایم را

بی رحمانه شماره می کند

۷ دی ۱۳۸۶

شهاب مقرّبين

 

مرگ يا انتظاري شيرين؟


     شاعر در اين شعر توجه مخاطب را به 2 وسيله ساده طناب و چارپايه جلب مي كند.اين موضوع بسيار جالب به نظر مي رسد كه اين دو وسيله ساده هم دوستان شاعر هم وسايل خودكشي وي هستند.شاعر زندگي اش را كه سرشار از نا اميدي و آمادگي براي مرگ بوده است را در ابتداي شعر بيان مي كند. سپس از كورسوي اميد خود براي زندگي سخن مي راند. اما بازهم مرگ را در چند قدمي خود احساس مي كند.تنشي در اين شعر وجود دارد كه مي توان ان را از همان ابتدا دريافت.تقابل بين مرگ و زندگي يا اميد و نااميدي به وضوح در اين شعر به چشم مي خورد.

     در قسمت اول شاعر به دليل دفعات زيادي كه اقدام به خودكشي كرده،ديگر به وجود طناب آويزان از سقف و نيز چارپايه عادت كرده است.در حالي كه تنهاست،اما طناب و چارپايه را رفيق خود مي خواند در حالي كه هر دو اين وسايل مي توانند باعث مرگ وي باشند. در اين شعر شاعر به اين دو وسيله جان بخشيده است.همان طور كه در شعر اشاره مي كند كه:   دیگر با آن رفیق شده ام

با این طنابِ آویزان از سقف هم

دستی به پشتش می زنم

     در اين قسمت شاعر نا اميدي خود را با جمله(شايد براي وقتي ديگر)نمايان مي سازد.چون ممكن است كه او در وقتي ديگر اقدام به خودكشي كند. البته با بيان اينكه چارپايه را كنار پنجره مي گذارد از كورسوي اميد خويش سخن مي گويد.همان طور كه گفته است: چارپایه را از وسط بر می دارم

می گذارم کنار پنجره

     در قسمت بعدي شاعر دليل صرف نظر موقتي خود را از خودكشي و كنار پنجره گذاشتن چارپايه را انتظاري زيبا براي زندگي كه از ظرف فردي ديگر است بيان مي كند.او به دليل عشقي كه نسبت به آن فرد دارد و كلماتي كه او گفته،ديگر دست از خودكشي برداشته و منتظر زندگي زيبايي است. البته با بيان داشتن كلمه "فعلا"اين انتظار را زياد پايدار نمي داند اما باز هم اميد خويش را حفظ مي كند.همان طور كه نوشته است: فعلاً که آفتابِ تو تابیده است

فعلاً که انتظاری دیگر روزم را قشنگ کرده است

فعلاً که جادوی جمله ی دهانِ تو دست از من بر نمی دارد

     شاعر در قسمت بعدي خود را ديوانه خطاب مي كند.چون با وجود مشكلات فراوانش در زندگي كه حتي گاهي او را به مرز مرگ هم رسانده است،به دليل جملات فردي ديگر و انتظاري زيبا لبخند مي زند و هنوز هم اميدوار است.

 اما باز هم نا اميدي وجود او را فرا مي گيرد انگاه كه به همان طناب كه به آونگ ساعتي قديمي تشبيه شده زل مي زند و آن را شماره گر زندگي خود كه رو به اتمام است،مي بيند.

 

     دركل شعر شاعر تنش دروني خود را بين مرگ و زندگي بيان مي كند. در حالي كه بارها اقدام به خودكشي كرده اما هر بار دليلي براي انجام ندادن آن وجود داشته است،كه اين بار انتظاري براي زندگي زيبا او را به سمت اميدواري كشانده است. با وجود تمام نا اميدي ها اما در تكاپوي يافتن زندگي قشنگ است و لبخند مي زند،اما بازهم اين حقيقت كه او لحظه به لحظه به سمت مرگ نزديك تر مي شود را از ياد نمي برد .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 19:46  توسط شادي  | 

Red & Kathy Grammer

 

مرا زیبا ببین

دنبال بهترین باش در من

این چیزی است که واقعاً من هستم

و تمام آنچه می‌خواهم باشم

ممکن است زمانی طول بکشد

ممکن است سخت باشد تا پیدا شود

اما مرا زیبا ببین

 

مرا زیبا ببین

امروز و هر روز

می ‌توانی امتحان کنی

می ‌توانی راهی بیابی

تا در وجودم نوری ببینی

در هر آنچه انجام می‌دهم

و مرا زیبا ببین
برگرفته از سايت:http://zabanezendegi.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 12:27  توسط شادي  | 

شعري زيبا

از دل تیره امواج بلند آوا،

         كه غریقی را در خویش فرو می‌برد،

و غریوش را با مشت فرو می‌كشت،

نعره‌ای خسته و خونین ، بشریت را،

به كمك می‌طلبید:

        - « آی آدم‌ها ...

        آی آدم‌ها ... »

 ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم !

به خیالی كه قضا،

به گمانی كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاری بكند !

« دستی از غیب برون آید و كاری بكند »

هیچ یك حتی از جای نجنبیدیم !

آستین‌ها را بالا نزدیم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم،

تا از آن مهلكه - شاید - برهانیمش،

به كناری برسانیمش ! ...

موج، می‌آمد، چون كوه و به ساحل می‌ریخت .

با غریوی،

         كه به خاموشی می‌پیوست.

با غریقی كه در آن ورطه، به كف‌ها، به هوا

                                چنگ می‌زد، می‌آویخت ...

 ما نمی‌دانستیم

این كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است،

این نگون‌بخت كه این‌گونه نگون‌سار شده است،

این منم،

        این تو،

               آن همسایه،

                       آن انسان!

                                این ماییم !

ما،

همان جمع پراكنده،

همان تنها،

آن تنها هاییم !

 همه خاموش نشستیم و تماشا كردیم.

آن صدا، اما خاموش نشد.

- « ... آی آدم‌ها ... »

         آی آدم‌ها ... »

آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،

آن صدا، در همه جا دایم، در پرواز است !

تا به دنیا دلی از هول ستم می‌لرزد،

       خاطری آشفته ست،

       دیده‌ای گریان است،

هر كجا دست نیاز بشری هست دراز؛

آن صدا در همه آفاق طنین انداز ست .

آه، اگر با دل وجان، گوش كنیم،

آه اگر وسوسه نان را، یك لحظه فراموش كنیم،

« آی آدم ها » را

          در همه جا می‌شنویم .

در پی آن همه خون، كه بر این خاك چكید،

ننگ‌مان باد این جان !

شرم‌مان باد این نان !

ما نشستیم و تماشا كردیم !

در شب تار جهان

در گذرگاهی، تا این حد ظلمانی و توفانی !

در دل این همه آشوب و پریشانی

این از پای فرو می‌افتد،

این‌كه بردار نگون‌سار شده ست،

این‌كه با مرگ درافتاده است،

این هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛

این منم،

         این تو،

               آن همسایه !

                       آن انسان،

                              این ماییم.

ما،

همان جمع پراكنده، همان تنها،

آن تنها هاییم !

این همه موج بلا در همه جا می‌بینیم،

« آی آدم‌ها » را می‌شنویم،

نیك می‌دانیم،

دستی از غیب نخواهد آمد

هیچ یك حتی یك‌بار نمی‌گوییم

با ستم‌كاری نادانی، این‌گونه مدارا نكنیم

آستین‌ها را بالا بزنیم

دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش

مهربانی را،

         دانایی را،

بر بلندای جهان،

بنشانیمش ... ! 

- « آی آدم‌ها ... !

موج می‌آید ... »

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 12:31  توسط شادي  | 

به زود قضاوت كردن عادت كرده ايم

با ديدن زني چادر بر سر،نشسته بر سجاده ،آرام و ساده اما در كنار ماهواره اي كه از كودكي برايمان آن را نشانه بي هويتي و ناپاكي معني كرده اند،مي خنديم.چه زود قضاوت مي كنيم.سريع مي گوييم كه "عجب انسان دو رويي است" اما اين درس هايي است كه به ما داده اند.

سال هاست كه برخي وسايل برايمان معني شده اند.ذهنمان پر است از اين معنا ها."ماهواره وسيله خطرناك و انحراف كننده اي است".گاهي اوقات دليل آن را هم نمي دانيم.بايد فكر و قلب ما از اين قضاوت ها خالي شود. "چشم ها را بايد شست،جور ديگري بايد ديد"(1)بايد نوع ديگري به اين ها نگاه كرد.ماهواره مي تواند فوايد بسياري براي ما انسان ها داشته باشد.باعث بالا بردن سطح آگاهي علمي ما مي شود.از فرهنگ ها و مذاهب گوناگون به وسيله آن اطلاع مي يابيم.با افكار متعدد آشنا مي شويم و سپس بهترين آنها را مي پذيريم.

نمي دانم چرا در اين عكس با نگاه اوليه،نماز خواندن و ماهواره را در تضاد با يكديگر مي بينيم.قدري فكر نمي كنيم كه ممكن است اين دو را بتوان در كنار هم تصور كرد. شايد زن با ديدن مطالب ماهواره آگاهي بيشتري نسبت به دين خود يافته و حال با تمام وجود مشغول رازو نياز با خداي خويش است.

هر وسيله اي كه در اين عالم است مي تواند مانند نردبان و يا سدي در برابر راه ما به سوي هدف زندگي باشد.اما مهم اين است كه در هر مردابي مي توان نيلوفر آبي بود!مي توان از مرداب تغذيه كرد و از ميان آن سر بلند بيرون آمد و يكي از زيباترين گل ها بود.

ارجاعات:

(1)سهراب سپهري

            

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 14:36  توسط شادي  |